سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۱

از دست دادن دوست خيلي سخته.
دوستايي كه حتي با هاشون فقط سلام عليك داشتي. با هاشون چند بار بيشتر كوه نرفتي. ولي ياد برق چشمهاي هركودوم كه ميوفتي مي بيني يه عالمه اميد ، آرزو و هدف مرده.
ويكتوريا و امير رفتن پرو ،خودشون ميدونستن كجا دارن ميرن ،ولي شايد تو محاسبه توانايي هاشون واسه يه همچين جاي مخوفي اشتباه كرده بودن.
الان مطمئنم همه سراغ كاظم ميرن ، البته نميشه انكار كرد كه كاظم تو برنامه هاش زياد محتاط نيست ، ولي ريشه جريان يه جاي ديگس.
تو اين چند ساله بچه هاي دماوند خيلي سعي كردن بيشتر وارد حيطه فني بشن ولي پشتوانه شون چي و كي بود؟
همشون با عشق ميومدن و بدون كسايي كه پشتشون باشه خودشون كار ميكردن. مي خواسنن ثابت كنن تو كار فني هم چيزي از بقيه كم ندارن.ولي از با تجربه ها كمتر كسي دور و برشون بود. اونهايي كه بايد دست اين جوون ها رو ميگرفتن سرشون جايه ديگه گرم بود.
رسيدن به كار و زندگي رو ميشه اصلي ترينش ديد ولي نه بيشترينش.
عوض دعوا كردن و ادعا كردن وانحصار طلبي و....
شايد الان ويكتوريا سرگرم آماده شدن واسه خواستگاري بود و امير هم تو فكر يه چيز ديگه ،
تو فكر چيزي مال زنده ها.
الان جفتشون ته چاه 18 افتادن ،ديگه حتي نميشه بيرون آوردشون، حتي نميشه همون جا دفنشون كرد.
بايد تيكه تيكه بشن . يا پودر شن.
در هر حال نميدونم ، حس خيلي بدي دارم.
دلم براي جفتشون تنگ شده ،
هرچند ميدونم الان بهشون بد نمي گذره.
...
ارسال یک نظر