شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸

حکایت ما و عربها و پدرخوانده

2 هفته است که شبکه MBC شروع کرده و سه گانه پدرخوانده رو پنج شنبه ها نشون میده. امشب هم قسمت نهایی رو نمایش خواهد داد. نکته جالب برای من اینه که با ابهت و افتخار این شبکه تبلیغ می کند که برای اولین بار پدرخوانده را با دوبله عربی ببینید.
واقعن می تونید تصور کنید؟ این دنیای پر رنگ و لعاب عربی 37 سال بعد از اولین پدرخوانده تازه داره این فیلم رو دوبله می کنه؟ احساس می کنم به هیچ وجه نمیشه ساختارهای فرهنگی ایران رو با دنیای عربی مقایسه کرد. شاید دوبله زیبای پدرخوانده به فارسی در سی سال پیش برای ما در نگاه اول چشمگیر نباشد اما نباید فراموش کرد که جامعه ای که 30 سال پیش می طلبیده این فیلم برایش دوبله شود بسیار ریشه های فرهنگی قدرتمندی داشته.
البته این را هم نباید فراموش کرد که این روزها دوبله فارسی خیلی آبکی تر از گذشته شده و این روند در حال تشدید است. برای بعضی از فیلما و سریالها می توان دوبله های خوبی دید ولی اکثریت با فیلمهایی است که دوبله بسیار ضعیفی دارند و البته فیلمهای خوبی هم هستند. هرچند متن و داستان فیلمها در ایران این روزها بسیار دستکاری می شود تا با فرهنگ اسلامی همخوانی پیدا کند و شاید همین هم یکی از عوامل روگردانی عموم از فیلمهای دوبله شده است.

سه‌شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸

رصد صلح آسمانی

سه شنبه هفته پیش برنامه رصدی صلح ستارگان میان ایران و آذربایجان بود. من و چند نفر دیگه از بچه های گروه رفتیم جلفا تا به بقیه جمع برگزار کننده برنامه بپیویندیم(با تامین اتومبیل از طرف علی و سوخت از طرف پوریا و پدرش).

صبح حوالی ساعت 11 از شهر خارج شدیم. همراه علی شافع, امیر هنرمند, پوریا دلیر.توقف در خان تختی برای دیدن کتیبه مربوطه.







توقف در خوی برای نهارخوردن در رستوران حاج حسین. چلوکباب کوبیده مخصوص از قرار نفری 6000 تومن.


بعد از قره ضیاالدین وارد جاده فرعی شدیم و به سمت سد ارس رادنیم(یعنی علی راند).

توقف بعدی در کلیسای سنت استپانوس, نرسده به جلفا.
 
 
 


ساعت پنج با اعضای صلح آسمانی در مقابل ورودی گمرک جلفا, پل چوبی, قرارداشتیم. سیاوش صفاریان پور , محمد جواد ترابی و امین جمشیدی و همزمان رسیدن هادی طباطبایی  و دکتر عجب شیری  زاده از مرکز تحقیقات نجوم و اخترقیزیک مراغه. حامد الطافی از دانشگاه تبریز، حامد پورخرسندی از صوفیان، به همراه احسان نقی‌زاده، یحیی حبیبی و سالار حبیبی از جلفا.


بعد از کمی بحث با عوامل انتظامی و حضور ارشدشان و شناختن دکتر عجب شیری زاده از طرف ایشان مشکل حل شد و تمام بچه ها روی پل رفتند. از سمت نخجوان هم چهار یا پنج نفر از اساتید نجوم که از دوستان دکتر عجب شیری زاده بودند هم حاضر بودند. ما یک تلسکوپ همراهمان بود وبچه های صلح ستارگان هم دو تلسکوپ که همه را سوار کردیم ودرنقطه صفر مرزی مستقر شدیم(ده متری از صفر به سمت نخجوان رفتیم تا از نور شدید پروژکتورهایی که سمت ایران را روشن کرده بودند دور شویم). تقریبن در وسط پل. هر از گاهی هم به خانواده یا افرادی که می گذشتند مشتری یا کهکشان آندرومدا را با تلسکوپ نشان می دادیم. مشکل اساسی این بود که سطح پل از ورقه های فلزی ساخته شده بود و با راه رفتن افراد به شدت می لرزیدند و تلسکوپها تصویر بسیار لرزان و متحرکی داشتند و زود به زود هم نیاز به تنظیم مجدد داشتند.

روحیه اساتید آذربایجانی برایم بسیار شگفت انگیز بود که چطور با شعف از آرایش قمرهای مشتری و تصویر تلسکوپها حرفمی می زدند و هر کدام می خواستند زودتر منظره مشتری یا کهکشان آندرومدا را ببینند. فکر کنم دکتر عجب شیری زاده اصلن پای تلسکوپ نرفت. خیلی دلم می خواست که درباره آماتورهای آذربایجان سوال کنم. اما معرفی دکتر عجب شیری زاده درباره ما باعث که تصمیم بگیرم چیزی نپرسم.

برنامه حوالی 8 تمام شد. برگشتیم سمت ایران و در کنار دهانه پل دوباره ترابی تلسکوپش را سوار کرد و به چند نفر از مسئولین و نظامیانی که حضور داشتند هم گوشه هایی از آسمان را نشان داد. برای برگشت گفتند که از سالنی که عموم از آنجا تردد می کنند برگریم ( هنگام ورود از محوطه آزاد کنار گمرگ وارد شدیم که به نظرمتعلق به نیروی انتظامی بود). مسئول مربوطه گمرک گیر داد که از کجا امده اید و این وسایل همراهتان چیست. چیزی نمانده بود که مشکل پیدا کنیم که یکی از افراد همان بخش سیاوش را شناخت که از شبکه چهارست و به خیر گذشت.

شام را در یکی از رستورانهای جلفا بودیم و دست جمعی مهمان دکتر عجب شیری زاده ( احتمالن مرکز نجوم و اخترفیزیک مراغه)بودیم. بعد از شام همه جدا شدیم از هم و هر کس به راه خودش رفت. ما هم می خواستیم شب را با دوربین علی و تلسکوپ من به عکاسی نجومی بگذرانیم. جاده مرزی ارس که بسته بود تصمیم گرفتیم در تاریکی جزیره (جزیره سابق البته) اسلامی عکاسی کنیم. عکسهای نسبت خوبی گرفت علی که اگر منتشر کرد می توانید ببینید.

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

حکایت زلزله های هرمزگان و اعتماد عمومی مردم

شاید بعد از نه ماه ننوشتن باید چیز دیگه ای می نوشتم. اما موضوعیه که خیلی این روزها ذهنمو درگیر کرده. از زمستان 87 بود که مجموعه ای از زلزله های قوی و ضعیف قشم و بندرعباس را می لرزاند. البته سابقه این زمین لرزه ها را باید به سالهای دورتر هم برد. در سالهای 81 تا 83 که خودم هم انجا بودم چندین بار شاهد این اتفاق بودم و لرزه خیز بودن این منطقه را خودم هم درک کرده ام. شاید مهمترین زلزله سالهای اخیر 6 آذر 84 با قدرت 6 ریشتر بود که بیمارستان نوساز خلیج فارس در قشم را برای سالها تعطیل کرد (مرداد امسال در توافق نامه ای میان دانشگاه آزاد و سازمان منطقه آزاد دوباره راه اندازی شد) و هزاران کاشانه را از هم پاشاند.
هدف اصلمی من انتقاد از زلزله یا ضعیف بودن خانه ها و بیمارستانها نیست. منظور اصلمی من طرز فکر مردم این بخش ایران درباره نظام و حکومتشان است.
این شبها مردم بندرعباس و قشم شبهایشان در پارکها و خیابانها صبح می شود. شایعه و اضطراب موج می زند میان مردم. بالا تا پایین, جوان تا پیر بر این باورند که مانورهایی انجام شده. انواع سلاحهایی که آزمایش شده باعث این سرگردانی آنهاست. سلاحهای اتمی. ریختن اورانیم در دریا. و و و و.
خیلی بد است مردم دولت و حکومتشان را این همه دور و در مقابل خودشان احساس کنند

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

پايان راه نزديك است


دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند‎/ يكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار اين غبار بى سوار‎/ دريغ كز شبى چنين سپيده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از اين خرابتر نمى زند‎/ گذرگهى است پر ستم كه اندرو به غير غم ‎/ يكى صداى آشنا به رهگذر نمى زند‎/ چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاى بسته ات؟‎/ برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمى زند‎/ نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست‎/ اگرنه، بر درخت تر كسى تبر نمى زند.


ه الف سايه

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۷

سفرنامه جكسون و اروميه

بي خوابي هاي شبانه اين ماه هاي اخير باعث شد كه مروري كنم بر كتابهايي كه يا كامل نخوانده بودم يا بي دقت خوانده بودم. در سفرنامه جكسون كه فروردين 1903 از ايروان وارد ايران شده بود و از تبريز به اروميه آمده بود، عكسهاي جالبي از اروميه ديدم كه بد نديدم ديگر همشهريان هم ببينند.






شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

سالمرگ فروغ شعر فارسي

چهل و دومين سالمرگ فروغ فرخزاد گرامي.
هرچند امروز 2 روز از درگذشتش مي گذرد ولي اشتغال ذهني باعث فراموشي شده بود و روز مناسبتر از امروز كه سالگرد تدفينش است نيافتم.

چشم ها در ظلمت شب خيره بر راه ست
جوي مي نالد كه آيا كيست دلدارش ؟
شاخه ها نجوا كنان در گوش يكديگر
اي دريغا ... در كنارش نيست دلدارش

بر كه مي خندد فسون چشمش اي افسوس ؟
وز كدامين لب لبانش بوسه مي جويد ؟
پنجه اش در حلقه موي كه مي لغزد ؟
با كه در خلوت به مستي قصه مي گويد ؟

تيرگي ها را به دنبال چه مي كاوم
پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟
[...]
نه ... دگر هرگز نمي آيد بديدارم

يادش گرامي.