سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی چند برآن جوی نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد تو به من گفتی
از اين عشق حذر كن
لحظه ای چند بر اين آب نظر كن

آب آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی گذران است
باش فردا كه دلت با دگران است

تافراموش كنی چندی از اين شهر سفر كن


با تو گفتم ، حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پرزد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرميدم، نگسستم
باز گفتم كه تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم

اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم
نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم ...


به اونی که خودش میدونه.
ارسال یک نظر