یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۰

سلام
یکی از دوستای خوبم رفت سربازی.من و یکی از دوساتم هم همراهش برای تقسیم رفتیم.با اینکه ما ساعت 11 شب رفتیم جلوی پادگان قبل از ما 200 نفر اومده بودن.
نفر اول از ساعت 4 بعدازظهر اومده بود.1-2 ساعتی زدیم سروکول هم بعدش هم همون جا کنار خیابون خوابیدیم.ساعت 3-2 از سرما پاشدیم یه لیوان چای خریدیم و خوردیم.بعدش نشستیم به مجله خوندن.خدا رو شکر امیر حسین تنها نیومده بود وگرنه آدم کلی از تنهایی دق میکونه.یه هو دیدیم همه میدون ما هم دوییدیم خلاصه صف مف به هم ریخت.ما یکیمون واستاد تو صف جدید که بیشتر از نظر عرضی رشد کرده بود و دو تا دیگه هم رفتن جلو که ببینن بلاخره چی میشه.آخه 100 نفر اول حق انتخاب دارن که کجا برن واسه همین همه میخان جزو 100 نفر اول باشن. سرتونو درد نیارم امیر حسین رو زور چپون جزء 100 نفر اول فرستادیم تو اون هم تهران افتاد خلاصه منظورم از همه این حرفا این بود که چرا بعضی ها باید 2 سال از زندگیشونو این توری هدر بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال یک نظر